تاثیر و نقش جغرافیا بر تاریخ
مقدمه
يكي از بنيادهاي دانش تاريخ،مكان است. هيچ رويداد تاريخي را نمي توان يافت كه خالي از زمان و مكان باشد.
هیچ تاریخی را بدون جغرافیا نمی توان نوشت، چراکه جغرافیاست که تاریخ را به وجود می آورد.
|
جامعه انساني و طبيعت:
|
|
هر چه دانش بشر در استفاده بهتر از محيط طبيعي براي بهبود زندگي اجتماعي بيشتر گشته نقش عوامل محيطي در زندگي او نيز كمرنگ تر شده است. انسان تنها تحت تأثير عوامل طبيعي پيرامون خود نيست. انسان از روزگار بسيار دور تحت تأثير محيط طبيعي پيرامون خود بوده و ميان محيط طبيعي و زندگي او همواره تقابل تنگاتنگ وجود داشته است. جوامع كهن بيشتر كوچه و براي تهيه منابع غذايي خود و دامهايشان همواره در كوچ بوند. اين شكل زندگي ساده، زمينه را براي زندگي خويشاوندي آماده ساخت و در سراسر تاريخ تأثيري بس مهم در تحولات تاريخي گذاشت. با گذشت زمان به دليل رويارويي با شرايط متفاوت و محيط هاي مختلف و منابع جديد ، تنوعي در شيوه زندگي انسانها پديد آمد و آن گرايش به يكجا نشيني بود. در طول تاريخ تا روزگار ما جوامع انساني چندين بار ناگريزي براي رويارويي با دگرگونيهاي زيستي طبيعت پيرامون خود، دست به نوآوري زده اند. بنابراين عوامل طبيعي تأثيري بس مهم در نوآوريهاي صنعتي بشر داشته اند. جوامع واقع در مناطق بياباني نتوانسته اند فنون كشاورزي گسترده را در سرزمين محل سكونت خود توسعه دهند يا حتي آنان را از ديگران فراگيرند. چگونگي شكل گيري يك سرزمين نيز نقش مؤثري در رابطه با جامعه با ديگران داشته است. در اين زمينه پيوند ميان تاريخ و جغرافيا بيشتر به چشم مي خورد زيرا اين عامل در طور تاريخ مناسبات سياسي ميان حكومتها را شكلي ويژه بخشيده است. |
|
پيوند جغرافيا و تاريخ :
|
|
مورخان براي بازسازي كامل گذشته يكي از ابزارهاي آنان بررسي موقعيت و مكان وقوع رويدادها است. بررسي راههاي ارتباطي نيز اهميت عمده اي دارند. مورخ با مطالعه راههاي ارتباطي گذشته، دلايل شكوه و انحطاط يك مكان يا وقوع يك رويداد را بيان مي كند. در گذشته، راه ابريشم يكي از برجسته ترين عوامل دگرگونيهاي سياسي در بسياري از سلسله هاي فرمانروايي بود كه اين راه از قلمرو آنها مي گذشت. در دوره هاي گوناگون نقش عوامل محيطي و نيز اهميت آنها در سرنوشت ملتها بسته به گستردگي قلمرو يا شكوفايي فرهنگي و تمدني متفاوت بوده است. براي نمونه مي توان از اهميت خليج فارس در دوران گسترش استعمارگري غربيان ياد كرد. |
|
جغرافياي تاريخي :
|
|
جغرافيا دانش روابط و وابستگي بين عوامل محيطي و شكل هاي گوناگون زندگي است. عوامل جغرافيايي مانند آب و هوا، وضع زمين يا منطقه سكونت هر قوم يا ملت،نوع راههاي يك كشور،مرزهاي آن،موقعيت جغرافيايي آن از لحاظ بر سر راههاي پررفت و آمد بودن يا در انزوا قرارداشتن ، همه و همه بر زندگي ساكنان آن تأثير مي گذارند اين عوامل به تازگي به وجود نيامده اند،بلكه قدمتي به درازاي تاريخ انسان دارند. در بررسي تاريخ همه ملتها مي توان ديد كه چگونه پاره اي از سرزمين ها به دليل وضع ويژه جغرافيايي خويش ، از جنبه نظامي،اقتصادي،مذهبي و همانند آن اهميت يافته اند. اين پيوند زمينه مشتركي براي دو دانش تاريخ و جغرافيا فراهم مي آورد كه در تقسيم بندي هاي امروزي بدان جغرافياي تاريخ نام داده اند. جغرافياي تاريخي،شرح تغييرات عوامل جغرافيايي در طول زمان است كه در آن، تأثير گذشت زمان و مداخله بشر در طبيعت و تأثير محيط هاي جغرافيايي در پديده هاي تاريخي بررسي مي شود. توجه به جغرافياي تاريخ و نقش آن در بررسيهاي تاريخي از آنجا ناشي مي شود كه دولتهاي بزرگ و تمدنهاي با شكوه در پي همكاري عواملي عمده پديد آمده اند. بخشي از اين عوامل موقعيت و فضاي آن دولت يا تمدن بودند. فضا عبارت از سرزميني است كه در حد فاصل ميان مرزها قرار دارد مانند فلات ايران كه در ميانه رود سند در خاور و رود دجله در باختر قرار مي گيرد. |
|
مرزها :
|
|
مرز در مفهوم تاريخي آن يك پديده زنده به شمار مي رود كه دليل وقوع بسياري از رويدادها به ويژه جنگ ميان دولتها را مشخص مي كند. از گذشته بسيار دور، حتي از هنگام پديد آمدن نخستين گروه هاي جمعيتي داراي احساس مالكيت، عوامل طبيعي مانند دريا، رود، جنگل، بيابان و كوهستان ميان آنان جدايي مي انداختند يعني مرز ايجاد مي كردند. اين دسته از عوامل، مهمترين عواملي هستند كه در روابط ميان دولتها تأثيري فراوان داشته اند. در گذشته نيز مانند امروز، قلمرو يك دولت با مرزي محدود مشخص مي شد، اين مرزها را انسانها به وجود مي آوردند.مرزهاي كه امروزه در جهان وجود دارد، دستاورد ستيزه هاي دور و درازي در طول تاريخ است كه شكل آنها را معاهدات سياسي و اهداف ملي يا بين المللي تعيين و ترسيم كرده است. در درون همين مرزها، از گذشته تاكنون، دولتهاي محلي ، ملي ، تمركزگرا و ملوك الطوايفي وجود داشته اند.گذشته از دولتها، فرهنگها و مذاهب نيز هر چند گونه اي از خاستگاه جغرافيايي خود تأثير پذيرفته اند اما خود مرز جديدي ايجاد كرده اند. عوامل طبيعي حتي در زمان ما نيز به عنوان مهمترين نشانه هاي تعيين حدود يك كشور به شمار مي روند. گر چه دانش جديد، امكانهاي تازه اي در اختيار انسان گذارده است،با اين همه اين عوامل همچنان در روابط ميان دولتها و ستيزه ها و پيمانها اهميت دارند. براي نمونه مي توان از تعيين مرز ايران و افغانستان در دوران قاجاريه ياد كرد. در فتوحات مسلمانان ثغه يا سرحه، مرز دار الاسلام و دارالكفر به شمار مي رفت و قوانين فقهي براي هر يك از اين دو مكان بنا بر شريعت اسلامي،متفاوت بود. مرزها تنها جنبه سياسي و نظامي براي جداسازي يك دولت از ديگري ندارند. در خود يك كشور نيز مرزهايي وجود دارد كه بيشتر اداري و بيانگر تقسيمات كشوري هستند، يك نمونه ديگر مرزها كه توجه بدان اهميت دارد، مرزهاي فرهنگي است. اين مرزها، چندان تابع عوامل جغرافيايي نيستند و در آنها عواملي چون دين، زبان ، سنتها و خواسته هاي مشترك اهميت دارند. |
|
نقشه هاي تاريخي :
|
|
از ديگر زمينه هاي پيوند تاريخ و جغرافيا ترسيم و توليد نقشه هاي تاريخي است. نقشه تاريخي، زمينه را براي ايجاد دركي بصري درباره يك رويداد تاريخ يعني آماده مي كند. يعني به ياري آن، مرز دولتها و بخش بندهاي سياسي گذشته، جاي نبردهاي مهم و حتي حوزه هاي اقتصادي و ديني و زباني و راههاي عمده بارزگاني و مسير مهاجرتها و لشكركشيهاي بزرگ را مي توان ديد. نقشه هاي تاريخي ابزاري سودمند براي روشن كردن رويدادهاي تاريخي به شمار مي روند. اين كار با ثبت آن پديده ها به كمك ابزارهاي جغرافيايي صورت مي گيرد. نقشه هاي تاريخي به مورخ كمك مي كنند تا تفسيري همه جانبه تر و گوياتر درباره گذشته ارائه دهد. از آن گذشته نقشه هاي تاريخي كه درباره يك موضوع يا دوره معين آماده مي گردد، امكان مقايسه ميان آن با ديگر زمانها را فراهم مي آورد. بازشناسي شبكه راههاي گذشته،انواع محل سكونت مانند قلعه ها ، روستاها ، شهرها، بررسي عوامل محيطي مؤثر در تشكيل سكونتگاههاي انساني و ارتباط اين دو با يكديگر و سير تحول روستا به شهر نيز به ياري نقشه هاي تاريخي بررسي مي گردند. |
نقش جغرافیا در تاریخ و سرنوشت :
وسیع یا پر جمعیت بودن یک کشور دلیل بر رفاه و امنیت نیست. گاهی این وسعت یا جمعیت، باعث عقب ماندگی مادی و معنوی هم میشود، و یا تلاش یا در آمد بخشهای مختلف یک مملکت، همدیگر را خنثی میکنند. مثل روسیه و برزیل و هند و اندونزی و آرژانتین، که وسعت و جمعیت تاثیری بر رفاه مردمشان ندارد. چین، با تمام تلاش مردم و حکومتش همچنان بسیار عقب تر از، تایوان و هنک کنگ است و شاید هیچ زمان، به هنک کنگ کوچک نرسد. وسعت روسیه حتی باعث بهدر رفتن سرمایه ها، و نیروهای جامعه شده که این مورد در ژاپن بر عکس است. بعضی از کشورها مثل مکزیک و آرژانتین و مصر، اکثر منابع و منافع در پایتخت است، و به مقدار زیادی به هدر میرود، و حتی در مناطق دور دست، از حد اقلها محرومند. اما در دوبی و سنگاپور و کوچکهای دیگر، وضع بر عکس است. بعضی ها برای اینکه توانائیشان را جدا گانه بیازمایند، تقسیم شدند، مثل شوروی سابق و چک اسلواکی با خوشی، و یوگسلاوی به نا خوشی. بعضی مردم میگویند، تاریخ و فرهنگ مشترک داریم مانند، ایران و عراق و افغانستان. داشتن اینها دلیلی برای ایجاد اوضاع خوبتر نیست. آمریکا و اروپای غربی، با اختلاف طبقاتی سرسام آور وضع دیگری دارند.
جامعه شناسی تاریخی :
وقتی صحبت از تاریخ و زمان خا صی می کنیم، باید زندگی، دین و بینش و سرمایه مردم با تمام بود ونبود، در آن زمان وآن دوره و تاریخ، را درک کنیم و ببینیم. مثلا اگر می شنویم کنگو یا زئیر سابق، بنظرمان کشوری سیاهپوست، وجنگلی و فقیر و حتی وحشی و آدمخور، می آید، ولی همین کشور امروز با اینکه نصف جمعیت ایران را دارد، در استفاده از اینترنت از ایران خیلی جلوتر، و فروش نوت بوک در آنجا دو برابر ایرانه!، مثالهای دیگه، ایران بعد از اسلام اکثرا در دست دولت شهر ها و مردم اداره میشد، که خوانین و روسای طوایف و ایلها قدرت اصلی را داشتند، و سلسله های پادشاهی، پشت سر هم با اولین قدرتمندش که پادشاه بود، می آمد و با ولیعهدش که مثل بعضی از بچه های امروزی لوس بود، میرفت. حا ل ما فکر میکنیم، تمرکزی بود، و پادشاهی بود و دولت و دستک و مرزی بود، فقط ایران زمین با شرایط خا ص خودش بود. دولت صفویه با کمک مشاوران خارجی و توپ و دین، وحدتی و حکومتی و مرزی و، دولت نسبتا خوبی تشکیل داد، و سپس، درمقابل معاملات استعمار گران فرو ریخت. این دوره را نیز باید، با زندگی و دین و بینش، و سرمایه مردم، در زمان خودش بررسی کرد. جامعه شناسی تاریخی مهمتر از تاریخ نگاری داستانیست.
جغرافی ـ تاریخ:
جغرافیای طبیعی نقش تعیین کننده ای در تاریخ داشته، و تاریخ با ساختار جغرافیایی شکل گرفته است، با دانایی قرن 21 راه برای بررسی حوادث و رخداد های تاریخی در زمینه علم جغرافیا ـ تاریخ فراهم آمده است. در طول تاریخ از دانش جغرافیای طبیعی برای نبردها استفاده می گردید، ولی از آن برای ارتقاع علم تاریخ و تحلیل و تعلیل تاریخ اجتماعی نتوانسته اند بهره ای بگیرند، منجمله از دلایل نقش جغرافیا در رشد و تکامل جامعه بشری چیز مهمی گفته نشده است. از تجربیات جغرافی دانها در نبرد های کوهستانی و سردسیر، بیابانی و سوزان، اقیانوس های پر طوفان و جنگل های پر باران بهره برداری زیادی می شد، اما دروغ گویان و نویسندگان داستان هایی چون دروغ های حمله اسکندر مقدونی و چنگیز مغول و حمله اعراب بیابانی هرگز جغرافی نمی دانستند، و نتوانستند از تجربیات علم جغرافیا ـ جنگ در دروغ هایشان استفاده نمایند، تا بلکه کمی واقعی تر بنویسند.
اولین بار در هزاره سوم قبل از میلاد، حکومت های بین النهرین چون سومر با انباشت مازاد محصولات، جمع آوری ثروت را ابداع کردند، بنا بر این وسعت اراضی ابزار قدرت شد، که در واقع نقش جغرافیا در تاریخ است. اما هر گز در تاریخ کسی نتوانست رابطه آشکار جغرافی ـ تاریخ را عالمانه بنویسد، و به صورت آکادمیک و سلسله مرتب دسته بندی نماید، پنج تمدن و فرهنگ اصلی ایرانی شکل گرفته در ایران بزرگ حاصل نقش جغرافی ـ تاریخ است. گاه در امور نظامی و مالیاتی از جغرافی دانان و تاریخ نویسان هم زمان استفاده گردیده، ولی هرگز مجموعه کاملی در یک علم از آنها دیده نشده است، در تمام ماجرا های کوچک و بزرگ تاریخی جای علم جغرافیا ـ تاریخ خالی است. اندیشمندان و استراتژیست های قرن 20 پیرامون جغرافیا ـ جنگ یا جغرافی ـ امنیت نظریه های ژئوپلتیک و ژئواستراتژی ارایه داده اند، ولی هرگز آنها نقش جغرافی ـ تاریخ را نتوانستند بیابند و از آن علم بهره برند. مولفه ها و فاکتور های فیزیکی و فرهنگی جغرافیا را بدون درک زیر ساخت های جغرافی ـ تاریخ بکار بردند، فقط پژوهش آنها به آثار کلاسیک موجود و تبیین و طراحی دانش نظم جغرافیا بود.
بسیاری از تاریخ نویسان در طول زمان عوام پسندانه و بویژه برای خوشایند حاکمان به تعریف و تمجید و بزرگ و کوچک شمردن پرداخته اند، ولی هرگز از علم جغرافی ـ تاریخ بهره ای نداشتند، امروز هم بصورت کاملاً غیر منطقی همان نوشته ها را هر کسی از دیگری دوباره نویسی می کند. هر گز در کتاب های تاریخی و تاریخ اجتماعی دیدگاه های جغرافیایی بطور کامل دیده نشده است، هیچ وقت چگونگی شکل گیری های فرهنگ بشری زیر نفوذ غیر عمدی جغرافیای طبیعی گفته نشده، عوامل شکل گرفتن تمدنها، قبایل بدوی، قبایل اولیه، حکومت های شاه خدایی، سازمان قبایل دینی، فئودالی و بورژوازی و سرمایه داری را که نتیجه جغرافیا به تمام معنی آن است، یعنی طبیعی، انسانی، اقتصادی، در تاریخ به حساب نیامده، بدین جهت تاریخ نگاری پوپولیستی خوشایند حکومت های دمگراف قرار گرفته، و آکادمسین های غربی هم که سر دمداران علوم در قرون جدید و حاضر هستند، منافع استعمار و امپریالیسم را در نظر گرفته، و علم جغرافی ـ تاریخ برای آنها اهمیت نداشته، فقط پول مهم بوده است.
بزودی زمان و مکانی که در آن بسر می بریم به تاریخ می پیوندد، شاید بپرسید مکان چرا؟ در واقع این مکان است که فعلیت ما را شامل می شود، مکان ما را ساخته، و ما مکان را آراییده ایم و در آینده مکانی که از آن می گوییم چنین نخواهد بود. با دید تاریخ و فرهنگ یادگیری، در آینده مکان فعلی ما، اقتصاد دیگر و انسان هایی ديگر خواهد داشت، که هر چند ممکن است با ما هم ریشه باشند، ولی تفاوت هایی خواهند داشت، و جغرافیای طبیعی را هم باید با نگرشی خاص زمان بررسی کرد. پرسش بنیادی این است، که در آینده علم جغرافیا ـ تاریخ چه نقشی خواهد داشت، استدلال ها و شواهد این پژوهش چه می تواند باشد، دینامیسم ارتقاعی آن چگونه باید طراحی شود، تا نگرش ها و تعریف های کلاسیک را تحت شعاع قرار دهد.
ابن خلدون که او را باید بحق یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ قلمداد کرد ( و این البته به معنی درستی همه آراء و نظرات او نیست ) کتابی تاریخی دارد به نام العبر و دیوان المبتداء و الخبر... تاریخ ابن خلدون البته کتابی مهم نیست، اما مقدمه این کتاب اهمیت بسیار دارد. ابن خلدون مقدمه مفصلی بر این کتاب خود نوشته که خود کتابی مستقل است. این کتاب که به نام مقدمه ابن خلدون مشهور است، به زبان عربی بسیار سنگینی نوشته شده و پیچیدگی مباحث مطرح شده در آن نیز کار فهم آن را دشوارتر ساخته است. اهمیت محتوای این کتاب و نیز نثر سنگینش باعث شده که در امتحانات ورودی دوره های دکترای تاریخ معمولا بخش هایی از این کتاب را برای ترجمه در اختیار متقاضیان قرار دهند. ضمنا مقدمه ابن خلدون توسط مرحوم محمد پروین گنابادی در دو جلد به فارسی ترجمه شده است.
ابن خلدون در کتاب مقدمه بخشی را به تأثیر جغرافیا و اقلیم در تاریخ و سرنوشت و اخلاق و رفتار آدمیان اختصاص داده است و در آنجا حرف هایی قابل توجه مطرح کرده است. به عنوان مثال گفته است: مردمان مناطق مرطوب معمولا شادتر از مردمان مناطق خشک هستند. به این دلیل که رطوبت موجود در هوا بر مغز آدمی تأثیر مثبت می گذارد و او را به وجد و شعف می آورد. ابن خلدون در این باره موسیقی تند و طربناک مردم ساکن در بنادر دریاها را مثال زده و این درجه شادی و سرور را ناشی از زیستن این مردمان در مناطق مرطوب قلمداد کرده است. او برای اثبات ادعای خود، مثال جالبی زده و گفته است: آدمیان وقتی به گرمابه می روند، پس از چند دقیقه ماندن در محیط مرطوب حمام، احساس آرامش و شعف و شروع به خواندن آواز می کنند. جز این، ابن خلدون میزان مدنیت مردم کره زمین را با موقعیت جغرافیایی سرزمین آنان مرتبط می داند و می گوید اصولا تمدن های عالم در محیط های نسبتا گرم و سرزمین های نزدیک به خط استوا شکل گرفته اند یعنی سرزمین هایی که خورشید در آنجاها در بیشتر ایام سال با شدت و حرارت می تابد. او زیستن در مناطق پر باران و ابری را که در آنها در بیشتر ایام سال خورشید پشت ابر است، موجب فساد و انحطاط مغزی مردمان این مناطق قلمداد کرده و مغز چنین مردمانی را مهیای مدنیت و پیشرفت ندانسته و به صورت مشخص اروپاییان قرون وسطی را مثال زده که به دلیل سکونت در سرزمین هایی ابری و پر باران در تاریکی و رکود غوطه ور بوده اند.
اینها مجملی از آراء ابن خلدون در این باره است و خوب است خوانندگان محترم برای تفصیل آنها به کتاب ارزشمند مقدمه مراجعه کنند. اما اکنون سخن این است که این سخنان تا چه اندازه از اتقان و درستی برخوردار هستند؟ در پاسخ این سؤال باید گفت که مسلما وضعیت فعلی ساکنان مغرب زمین و پیشرفت و مدنیت آنان ناقض تئوری ابن خلدون است، زیرا امروزه می بینیم بدون اینکه موقعیت جغرافیایی و اقلیمی اروپاییان تغییری کرده باشد، آنان به مدنیت و پیشرفتی چشمگیر دست یافته اند. بر این اساس نمی توان این تئوری ابن خلدون را پذیرفت و این سخنان ممکن است حتی سخنانی سخیف و بی مایه جلوه کنند. اما تعجیل نباید کرد و تعمیم نباید داد و اینگونه تصور نکرد که آنچه ابن خلدون و دیگران در باره نقش جغرافیا و اقلیم در تکوین تاریخ گفته اند، سراسر مشمول این حکم است. سخن در این باره بسیار است و می توان شواهد غیر قابل انکاری را در اثبات رابطه مؤثر جغرافیا و اقلیم و حوادث تاریخی عرضه کرد که در این مقام تنها به ذکر یک شاهد اکتفاء می کنیم:
یعقوب لیث صفار از سیستان برآمده بود یعنی از منطقه ای خشک و کم باران. او در سال 259 هجری نیشابور را گرفت و دولت طاهریان را برانداخت و به دنبال آن برای تصرف گرگان و طبرستان راهی شمال ایران شد. در این تاریخ گرگان و طبرستان به دست یک دولت علوی به رهبری حسن بن زید اداره می شد. یعقوب در طبرستان پیشروی کرد و در نزدیکی ساری با حسن بن زید جنگید و او را شکست داد. امیر علوی طبرستان از برابر یعقوب گریخت و سپاهش شکستی فاحش را متحمل شد، اما عاملی طبیعی به جنگ یعقوب آمد و او و سپاهش را در هم شکست. این عامل طبیعی « آب » بود: باران های سیل آسا و طولانی طبرستان باریدن گرفته بود و قطع نمی شد. زمین به باتلاق تبدیل شد و راهها بند آمد و سپاه یعقوب در گل ماند. مردان باران ندیده سیستانی در باتلاق های طبرستان گرفتار آمدند. یعقوب با مصیبت بسیار سپاه خود را از این مهلکه بیرون کشید، به ایالت قومس (سمنان فعلی) آمد، تمامی اسرایی را که گرفته بود آزاد کرد و سوگند خورد که هرگز پا به این سرزمین نگذارد. اینچنین این سردار شجاع و پیروز، مغلوب و مقهور جغرافیا و اقلیم شد.
از آنچه گذشت می توان چنین نتیجه گرفت که جغرافیا و اقلیم یکی از عوامل مهم شکل دهنده به حوادث تاریخی است اما تنها عامل نیست. تحلیل حوادث تاریخی و سرنوشت اقوام و ملل تنها بر اساس عامل جغرافیا و اقلیم نادرست است، اما بی توجهی به جغرافیا و اقلیم در تکوین حوادث تاریخی و شکل گیری سرنوشت اقوام و ملل، از آن هم نادرست تر است. نمی دانم این سخن درست و دقیق از کیست که « تاریخ عبارت است از حوادثی که در بستر جغرافیا خلق می شوند ».
توجه مسلمانان به دانش جغرافیا(جغرافیای تاریخی) :
پس از اسلام، اولین اطلاعات جغرافیایی از طریق سه منبع مهم(سر چشمه مطالعات جغرافیایی مسلمانان) در اختیار آنها نهاده شد.
قرآن از منابع اصلی ایشان به شمار می فت .اطلاعات جغرافیایی که در اشعار عربی وجود داشت و بعدها در قرآن و حدیث آمد، اینها بیش از هر چیزی ریشه در تصورات جغرافیایی زمانهای قدیم داشته است یا مأخوذ از سنتهای یهودی و مسیحی بود؛ که همه اینها در اشعار عربی انعکاس یافت، بعدها در متون دینی هم راه یافت.
برخی از پژوهشگران ادعا کرده اند که اطلاعات جغرافیایی قرآن، گرفته شده از مفاهیم کهن بابل، ایرانی، یونانی و همچنین کتابهای مقدس قبلی است و با این بیان می خواستند ادعا کنند که در قرآن اطلاعات جغرافیایی خاص که متعلق به خود اسلام باشد، وجود ندارد.پاسخ مسلمانان به این نگاه این بود که اولاً آنچه در قرآن آمده است بیشتر ریشه در داده های آسمانی ادیان توحیدی و الهی پیشین دارد و ثانیاً قرآن خود اطلاعات جغرافیایی جدیدی را ارائه کرده است که در نوشته های دیگران نبوده است.
اعراب بدلیل نوع زندگی که داشتند؛ مجبور به شناخت راهها از یک سو و شناخت آب و هوا و منابع زیستی از سوی دیگر بوده اند.
مکاتب جغرافیایی:
دو مکتب جغرافیایی از زمان پیدایش همواره مطرح بوده است.از قرن سوم به این سو کتابهای گوناگونی در این زمینه نگاشته گردیده شده است. در دوران مأمون گستردگی دانش جغرافیا بیشتر و بیشتر شد؛ چرا که خلیفه نیز خود بدان تمیل داشت.گذشته از کشور داری ، پس میل شخصی خلیفه نیز به دانش جغرافیا بسیار تأثیر گذار بود؛ اما همه نوشته های جغرافیایی به مانند هم نبودند.بنابراین دو مکتی جغرافیایی را می توان تمییز داد:
1) مکتب عراقی
2) مکتب بلخی
هر دو مکتب رویکرد متفاوتی داشتند. البته گاهی در تمییز دادن این مکتبها مشکلاتی وجود داشته است.
در مکتب عراقی :
1) تمام عالم مورد توجه جغرافی دان است.
2) جغرافیای کشورهای اسلامی با تفضیل بیشتری مورد توجه قرار می گیرند.
3) اطلاعات دنیوی و غیر دینی در این کتابها فراوان آمده است.
4) به مکانها و شبکه راههای عمومی در قسمتهای مختلف جهان اسلام توجه شده است
5) در مطالعات جغرافیای عراقی از جغرافی ریاضی، نجومی، طبیعی، انسانی و اقتصادی بهره گرفته شده است. و به عبارت دیگر جغرافیایی که ما امروز می شناسیم.
بزرگترین نمایندگان مکتب عراقی عبارتنند از: ابن خرداذبه، یعقوبی، ابن فقیه ، قدامة بن جعفر و مسعودی. که خود به دو گروه تقسیم می شوند:
الف: گروهی که بیان مطالب و تألیف کتاب خود را بر چهار جهت اصلی شمال، جنوب، شرق و غرب قرار داده و بغداد را مرکز جهان به حساب می آورند مانند بعقوبی در البلدان چنین کرده است. چرا که خلافت عباسی بعد از منصور در این شهر قرار گرفته بود. برخی این شهر را مقدس دانسته و ریشه کلمه بغداد را (بُغ داد)می دانستند.(بُغ= خدا و داد= عطا کردن) بنابراین این افراد به بغداد مرکزی معتقد بودند.
ب: گروهی دیگر کسانی بودند که فصل بندی کتاب را بر اساس اقلیمها قرار داده بودند و مرکز جهان را مکه می دانستند.چنانکه ابن رسته بدان معتقد بود.اینان به مکه مرکزی معتقد بودند. ولی عمده نمایندگان این مکتب به گروه اول (بغداد مرکزی)اعتقاد داشتند؛ اینان عراق را با ایرانشهر یکی می دانستند و معتقد بودند که بزرگترین پادشاهان در طول تاریخ در ایرانشهر جای داشتند. به گونه ای که در برخی از زمانها بر کل جهان حکومت می کردند. در تقسیم بندی ایشان وضع طبیعی و جغرافیایی و یا خصوصیات نجومی چندان تأثیر نداشت.بلکه بیشتر بر تغییرات سیاسی و اختلافات زبان تأکید شده است.یعقوبی بغداد را صورةالارض(ناف زمین) می نامیده است که مرکز خلافت در آن قرار دارد و دارای آب و هوای خوب است و شهر بنی هاشم و دار الملک آنان است. بنابراین در نگاه یعقوبی این شهر شهر مقدسی بوده است. البته دسته دوم مکتب عراق مانند ابن رسته، ابن فقیه و قدامه به عراق چندان توجه نشان نداده اند و مرکزیت را به مکه و مدینه داده اند و به بغداد صرفاً از جهت سیاسی توجه نشان می دادند.
در مکتب بلخی:
علت نامگذاری آن این است که نویسندگان آن از شیوه ابو زید احمد بن سهل بلخی در کتاب صور لاقالیم پیروی می کردند و در این مکتب فقط به گزارش سرزمینهای اسلامی پرداخته می شد و از کشورهای دیگر سخن به میان نمی آمد.افرادی مانند اصطخری، ابن حوقل و مقدسی از برگزیدگان این مکتب هستند.
ویژگیهای این مکتب عبارتنند از:
1-به جغرافیا رنگ اسلامی بخشیدند.
2-گذشته از اینکه خودشان را به سرزمینهای اسلامی محدود کردند و تأکیدشان بر مفاهیم جغرافیایی بود که بر قرآن و یا با احادیث و روایات پیامبر مطابقت داشت. مثلاً خشکیهای زمین را به پرنده ای تشبیه می کردند که با حدیثی از عبد الله بن عمرو بن عاص تطبیق داشت.
3- آنان مرکزیت جهان را به عربستان و مکه و مدینه می دادند.
4- نظام تقسیم بندی را نه بر اساس تقسیم بندی کشور ایرانی و نه بر اساس اقلیمهای یونانی بلکه بر اساس سرزمینها تقسیم می کردند. که البته جنبه طبیعی داشت. مانند سرزمین هند و چین، سرزمین بربرها، سرزمین فُرس ها و ...
5-خشکیهای زمین را به شکل دایره ای می دانستند که در احاطه بحر محیط قرار داشت و از آن بحر محیط دو خلیج، یکی مدیترانه و یکی اقیانوس هند به داخل خشکیها راه می یافت؛ بدون آنکه به هم متصل گردند و این دو با البرزخ در قُلزم از آن جدا می شد و این مفهومی بود که به زعم آنها در قرآن آمده است.
به نظر می رسد که نمایندگان مکتب بلخی به جغرافیا یک نظام منطقی بخشیدند و علم جغرافیا را توسعه دادند.چنانکه مقدسی در احسن التقاسیم علاوه بر اطلاعات جغرافیایی از جنبه های مختلفی وارد بحث می شود و به گفته خودش به جغرافیا وسعت و عمق بخشید و در کتابش از معادن، زبانها و نژادها ،آداب و رسوم، مذاهب و فرقه ها، خلقیات، اوزان و مقادیر، تقسیمات ارضی، راهها و فواصل سخن گفت.
کتاب مقدسی سه دسته اطلاعات را در خود جای داده است:
1- مشاهدات شخصی
2- آنچه از افراد موثق شنیده بود.
3- آنچه در کتابهای دیگران یافته بود.
رابطه تاريخ با جغرافيا:
جغرافيا را با تاريخ مناسبتي ديرين و گذشتهاي ممزوج است. همگامي و همپائي اين دورشته از علوم انساني در پارهاي موارد چنان است كه اذهان ساده غيرعلمي بعضاً اين دوكلمه را به ترادف و حتي به قائممقامي يكديگر در نوشتهها و گفتههاي خود به كار ميبردند. و به عهدي كه تاريخ امالعلوم بود ـ شايد كه هنوز هم بعضيها به مناسبت وسعت ميدان تاريخ علوم آن را چنين بدانند ـ جغرافيا و به ويژه قسمتهاي ناحيهاي آن، در تاريخ حل ميشد و به هنگامي كه تاريخ، علم بررسي حوادث و گذران زندگي نوع بشر گرديد و جغرافيا نيز استقلال خود را به مدد علوم جديد مسلم داشت، گوئي به انتقام آن روزگار عدم استقلال، نوعي تحاشي وكنارهگيري افراطي به جغرافيدانان صاحب قلم ورسالت دست داد كه بر اثر آن كوشيدند حيات علمي جديد جغرافيا را در طرد و دوري هر چه بيشتر از تاريخ بدانند؛ معهذا نه آن امتزاج و نه اين اختلاف هيچ يك مانع مناسبات تاريخ و جغرافي نشد و اين دو در رابطهي با هم باقي ماندند.
جغرافيا به مثابه علم بررسي و مطالعه پديدههاي فيزيك و بيولوژيك و انساني سطح كره زمين و چگونگي توزيع آنها يكي از شاخههاي دانش بشري است كه در اولين قدم خود جوابگوي يكي از مهمترين احتياجات فوق حيواني يعني نياز به آگاهي و علم بر موقع و موضع و سپس ثبت و ضبط اماكن پيرامون است.
انسان در هر لحظه و براي هر كار مايل است موقع و مكان و جائي كه در آن قراردارد و يا مايل است در آن خوديا امري را استقرار دهد آگاهي داشته باشد. خلاصه مدام ميخواهد بداند كجاست و ديگران (اعم از افراد و اشياء) به نسبت اودر كجا قرار گرفته و واقع ميشوند. علم به كجائي در عالم جغرافيا جاي بزرگي را اشغال ميكند تا آنجا كه يكي از دو ركن اساسي به كجائي يعني موقع و موضعيابي و ديگري چگونگي يعني كيفيات آن موقع و موضعهاست و بديهي است محتوي اين دو كلمه موقع و موضع بسيار عميقترو وسيعتر و تفسيرات ناشي از آن در جغرافياي امروز به مراتب پردامنهتر از آن پاره جملههاي غيرمرتبطي است كه بعضاً هنوز در بعضي كتب درسي مسطور ميباشد.
گفته شد كه تاريخ علم بررسي زندگي نوع بشر است و اين زندگي و اين نوع بشر بر بستري جغرافيائي غنوده است. صحنهي زندگي و حوادث نوع انسان، قلمروهاي جغرافيائي است و بنابراين عرصههاي جغرافيا در زير پاي تاريخ مورد بحث ما كشيده شده، به اين ترتيب جغرافيا بستر تاريخ ميشود.
به عبارت ديگر حوادث تاريخي موقوف به مكاني معين بوده و اين مكان در عقد طبيعي مناطق و نواحي جغرافيائي است.
گاه با كمي غلو گفته ميشود كه سرآغاز هر علمي با تاريخ است ولكن موقوف به مكانهاي جغرافيائي است. اما شايد شگفت جلوه كند اگر بگوئيم كه نخستين جغرافيدانان جهان مورخ بودند و پيش كسوت آنها هرودوت مورخ يوناني بود. ميدانم كه كلمه جغرافيا را نخست جامعه علماي اسكندريهاي رواج دادند اما خود جغرافيا دو قرن پيش از آن مورد توجه كامل هرودوت مورخ بود.
هرودوت بعنوان يك مورخ، قلمرو وقايعنگاري محلي و ناحيهاي را گسترد و براي اين كار به مسافرتهاي دور و درازي دست زد. كار مهم هرودوت اين بود كه به ثبت و ضبط وقايع و حوادث و جفت و جوري اسناد و مدارك اكتفا نكرد، بلكه به مهد و مهبط و عرصه و ميدان و بستر جغرافيائي اين وقايع شخصاً سفر كرد تا بتواند هر چه بيشتر عوامل موثر محيط را در آن وقايع و حوادث بررسي كند و جريان رودخانه تاريخ را در بسترهاي طبيعي خويش مورد معاينه قرار دهد. هرودوت به عنوان يك مورخ كار خود رادرحقيقت از جغرافيا شروع كرد. او ميدانست كه بدون شناسائي محيط حوادث تاريخي، خود آن حوادث رها از مكان ميشوند به همين دليل به همان اندازه كه به زمان توجه داشت، مكان و مناطق و نواحي جغرافيائي را كاويد. اعتقاد علمي به ربط زمانها و مكانها او را واداشت تا زحمت سفر به تركيه، مصر، فنيقيه و غيره را تحمل كند. هرودوت سعي كرد تا همه جا انسانها را در رابطه و وابسته به محيط جغرافيايي خود در نظر گيرد به همين دليل از توصيفات جغرافيائي مناطق تاريخي نهراسيد. چنين مورخي بيترديد به لحاظي جغرافيدان است.
كار هرودوت وقتي ارزش و اهميت خود را به تمامي مينماياند كه ميبينيم وي در حقيقت نخستين كسي است كه به جغرافياي ناحيهاي Reginal Geography روي ميآورد بيآنكه هنوز جغرافياي علمي نقطه نظرها و زواياي عمومي General و ناحيهاي Reginal خود را اعلام داشته باشد.
لازم به توضيح است كه در همان زمانها و قبل از پيدايش و شكوفائي شهرهاي بزرگ يونان مسائل عمومي جغرافيا مانند شكل زمين و يكجانگري و كليبيني در مسائل و قوانين عمومي جغرافيا موضوع بحث علما بوده و آنان كارشان لازم و ملزوم يكديگر بود.
جنگها و حوادث سياسي و نظامي زمان و تاريخ، جغرافياي ناحيهاي را ناچار توسعه بخشيدند و جغرافياي ناحيهاي كه با هرودوت متولد شده بود و احتياجات تاريخ را در عالم جغرافيا اعلام داشته بود به عنوان فصل مشترك و نقطه وصل و ارتباط دو علم تاريخ و جغرافيا درآمد.از اين زمان تاريخ بدون جغرافياي ناحيهاي گام برنداشت معهذا تاريخ و جغرافيائي كه تا سي چهل سال اخير به دست ما رسيد پيش از آن كه از هم جدا باشند با هم بودند.
در قرون وسطي جغرافياي عمومي تقريباً محو شد و جهان در خود فرو رفت و فئوداليسم قاهر و مطلقالعنان وابسته به مناطق كوچك و جهانگشايان بزرگ و زمين داران آن روزگار توجهي جز به مسائل ناحيهاي جغرافيا نداشتند. آنها تشنه تسلط بر املاك وسرزمينهاي مجاور بودند و لازمهي اين كار آگاهي و اطلاع از راهها و كم و كيف ثروتهاي طبيعي بود؛ به همين دليل جغرافياي ناحيهاي در جوف تاريخ نظامي بهترين راهنماي آنهاست. علم يونان و شيوه تاريخ و جغرافينويسي (ناحيهاي) آنها به دنياي عرب و اسلام منتقل شد و افتخار جغرافيدانان عرب و اسلام با همهي ضعف و قوتهايشان در همين توجه شديد به جغرافياي ناحيهاي و احياي آن است كه گاه به صورت مونوگرافيهائي از بلاد،و گاه به صورت مسالك و ممالك و گاهي به عنوان جغرافياي تاريخي و يا تاريخي با محتوياتي نسبتاً جغرافيائي بروز ميكند:
ـ مسعودي بغدادي (957) مروجالذهب را نوشت و براي نوشتههاي خود به سفرهاي دور و دراز (درست همان كاري كه هرودوت شروع كرد) دست زد وي به فلسطين، ايران، ارمنستان، سوريه، مصر و افريقاي شمالي رفت.
ـ محمدالادريسي مراكشي (قرن 12) نزهتالمشتاق را نوشت و براي كار خود به سواحل فرانسه و انگلستان و داخله آسيا سفر كرد.
ـ ابن بطوطه مراكشي (قرن 14) به افريقاي شمالي و شرقي تا نيجريه و آسياي غربي و هند و بالاخره چين سفر كرد.
در نوشتهها و آثار اين مورخان و جغرافيدان و اين مسافران بزرگ خستگيناپذير، همه جا مسايل جغرافيايي انساني جاي اصلي و عمدهاي را اشغال كرده و اين مطالب جغرافيائي همراهاند با تفصيلات تاريخي و سياسي. گوئي اعتقاد علمي راسخي در همهي آنها وجود يافته و زنجير شده است كه انسان مورد بحث در تاريخ را جدا از سرزمينشان و جدا از محيط جغرافيائيشان نميتوان شرح داد و مطالعه نمود. اين نقطه نظري است كه يكي از اركان مسلم علم جغرافياي انساني امروزي است.
پس از آن، عهد رنسانس آغازي است براي انجام مسافرتهاي بزرگ اكتشافي و شروع تازهاي جهت احياء بيشترو توجه عميقتر به جغرافياي ناحيهاي و ميدانيم كه اين اكتشافات چه افقهاي نو و تازهاي در تاريخ و جغرافيا گشود به حدي كه حوادث سياسي امپراطوريهاي مستعمراتي جدا از تلاشهاي مستعمرهچيان در ديگر قارهها نبود. كافي است بياد آوريم كه:
ـ ونيزيها بعد از اعراب به مسافرتهاي تازه و دور و دراز دست زدند.
ـ ماركوپولو (قرن 13) به آسيا و چين سفر كرد.
ـكلمب (قرن 15) قارهي آمريكاي امروزي را گشود.
ـ واسكودوگاما (قرن 15) به سفر دوردنيا اقدام كرد.
ـ وسپوس Vespuce به نواحي شمالي امريكاي شمالي سفر كرد.
ـ ونسان پنزون V. Pinzen به مصب آمازون دست يافت.
ـ كورتر مكزيك مركزي را گشود.
ـ كابوت Cabot (قرن 15) به لابرادور و ارض جديد سفر كرد.
ـ ماژلان (23 ـ 1519) به سفر دور دنيا دست زد.
ـ و غيره
حوادث فوق، تاريخ را بار ديگر با جغرافيا دوخت و مناسبات و روابط تازهاي بين اين دو علم برقرار شد تا آنجا كه تاريخ امپراطوريهاي بزرگ مستعمراتي از اكتشافات جغرافيائي نميتواند جدا باشد. يك نكته قابل تأمل است و آن اينكه در دورهي اكتشافات بزرگ، جغرافيا زود به زود كهنه ميشد به همين دليل به صورت شرح سفر و تاريخ اكتشافات و مونوگرافيها و غيره مدام تجديد طبع ميگرديد و اين حجم زياد كار آن را رونق بيشتر داد.
تحولات و ترقياتي كه در عالم نقشهكشي پديد آمد پس از آن به سرعت افق ديد مورخان و جغرافيدانان را عوض كرد و اين دو علم را در رابطه تازهتري گذارد.
با توجه به پيشرفت علوم رياضي و فيزيك و طبيعي وعلوم انساني تكامل علمي جغرافيا و تاريخ بر ما معلوم است و نياز به تفصيل ندارد. بنابراين مطلب را به قصد بيان برداشت ما ايرانيان از رابطه تاريخ و جغرافيا بر ميگردانيم.
گفتيم كه: جغرافياي ناحيهاي همه جا نظر به گذشته دارد اما اسير آن نيست. جغرافيا حتي اسير گذشته خود هم نيست. بالاخره دانستيم كه جغرافياي ناحيهاي فصل مشترك و نقطه ارتباط جغرافيا و تاريخ است و برتر از اينها جغرافياي تاريخي است كه مظهر نزديكترين نوع ارتباط و لازم و ملزوم بودن دو علم جغرافيا و تاريخ است. همچنين ديديم كه علماي اعراب و جهان اسلام اكثريت قريب به اتفاق به جغرافياي ناحيهاي نظر داشتند و افتخارشان هم در همين است.
ما ايرانيان به دليل اشتراكات فرهنگي و سياسي و مذهبي كه با آنها داشتيم جغرافيا را از طريق آنان درك كرده و به آن روي كرديم. ما همه جغرافياي يونان را از مسير تمدن بين خود رايج كرديم؛ معهذا آن قسمت از جغرافيا كه در جغرافياي عمومي بود چون در جامعه عرب و جهان اسلام مورد استقبال چنداني واقع نشد ما نيز به آن بيتوجه شديم.
ما تاريخ و جغرافيا را يكجا و به صورت يك علم پذيرفتيم و صدها و هزاران رساله و كتاب داريم كه نه تاريخ صرفاند و نه جغرافياي محض بلكه نوعي جغرافيا و تاريخ محلياند كه همهي دانش جغرافيايي ما را شاملاند. مسلمين به دلايل عديده از جمله شناسائي ملل تابع خلافت و راههائي كه به كعبه منتهي ميشد و سفرهاي تجارتي (به ويژه از دوره بنيعباس) و جهانگشائي و كنجكاويهاي علمي به اين قبيل كتب نيازمند بودند؛ چه شورها و تلاشها كه در اين راه از سوي علماي ملل اسلامي ابراز شده است. به همين دليل مسالك و ممالكها نوشته شده و تقويم البلدانها نگاشته آمد و سفرنامهها (رحله) به رشته تحرير درآمد و همهي اين قبيل كتب تركيبي از تاريخ و جغرافياي ناحيهاي هستند.
ما به دليل همين پيوند و رابطه تا همين اواخر چنان اين دو علم را مخلوط كرديم كه شخصيت هر دوي آنها نزديك به محو شدن بود. آنچه در جهان علم از بابت ملازمه جغرافياي ناحيهاي و تاريخ ميشده است كاملاً ضروري و منطقي بوده است؛ اما آنچه را كه ما در دوره رخوت در زمينه ادغام جغرافيا و تاريخ كردهايم، صرف تقليد از استادان دورهاي خاص و محض تنبلي بوده و ميباشد. چه افراطهائي در اين زمينه به عمل آمده كه گاه وحشتزاست؛ زيرا بعضاً به نام جغرافيا تاريخ نوشته و گاهي تحت عنوان تاريخ به كلي به جغرافيا پرداخته و عجب آن كه حق هيچكدام را هم ادا نكردهاند. نميتوان نامشان را برد، آتش فرعون است و زبان ميسوزاند.
باري ارتباط اصلي و اساسي جغرافيا و تاريخ از جغرافياي ناحيهاي شروع ميشود و جغرافياي تاريخي زاده اين ارتباط است. حوادث سياسي و پس و پيشرويهاي مرزها و جنگها و خلاصه سياله زماني تاريخ هميشه بستر مكاني و جغرافيائي خود را ميجويد.
توفيق مورخان بزرگ گذشته و حال ناشي از شناسائيهائي است كه درباره بستر حوادث خود دارند.
به هيچ روي نبايد استقلال علوم را نفي كرد اما ادعاي بينيازي علوم از يكديگر احمقانه است؛ چه بشر جز بدنبال يك كلي و يك حقيقت اصلي نيست.
تاريخ را با جغرافيا در زمينههاي ديگر ملازمت و همپائي و مناسبتي است و آن اشتراك هدفي است اخلاقي. ميدانيم كه كليبيني جغرافيا و ارتفاع مادي كه جغرافيدان بايد به آن متوسل شود تا محيط را يكجا و به تمامي ببيند، وي را سرانجام به نوعي تهذيب اخلاقي ميكشاند كه من هميشه آن را با ارتفاع معنوي كه عرفا و اخلاقيون از آنجا جنگ هفتادو دو ملت را عذر مينهند، مقايسه ميكنم، چه بسا امروز هم جغرافيدانان واقعي با استحالهاي كه عكسهاي هوائي و هواپيما و سفرهاي فضائي و فضاپيمائيها در بينش ايشان پديد آورده است نداي ادراك و تفاهم بينالمللي و همبستگي جهاني نوع بشر و تقديس وي را از طريق سازمان ملل در ميدهند و يونسكو فرياد بر ميكشد كه جغرافيا بهترين و مناسبترين وسيله رفع تبعيضهاي موجود و تفاهم بينالمللي است.
بيترديد نيز مورخان كه آئينه عبرت خود را هميشه پيش رو دارند در اين هدف از جغرافيدانان بيشتر ميتوانند مؤثر واقع شوند زيرا جنگ هفتاد و دو ملت را آنها بهتر از ما ميبينند. از اين رو اشتراك مساعي آنها در اين زمينه، رابطهي بزرگ اين دو علم را برقرار ساخته است.
خلاصه و نتيجه آنكه جغرافيا و تاريخ در مكان (جغرافياي ناحيهاي) و در هدف اخلاقي و انساني تفاهم بينالمللي داشته، با هم در رابطهاي عميقاند بيآنكه اين رابطه از روشهاي پژوهشي و استقلال علمي آنها بكاهد.
منابع:
مجله بررسی های تاریخی شماره1 فروردین و اردیبهشت 1384
www.ensani.ir سایت:
این وبلاگ برای یه نفر نیست.وبلاگ دانشجو های علوم تربیتی 206 هست.