شهر مکه و قبیله بنی هاشم(3)

مکه شهری بود که سابقه بنای آن به دوران حضرت ابراهیم علیه السلام باز می گشت. ابراهیم از طرف خداوند مأمور شد تا همراه تعدادی از فرزندانش به سرزمین حجاز کوچ کند و در آنجا خانه ای برای پرستش خدای یگانه بنا نماید.

[384]

ابراهیم به آن سرزمین آمد و خانه ای در آنجا ساخت که «کعبه» نام گرفت. در آن زمان شهر مکه دارای قبایل مختلفی بود که هر یک از آنها از روش زندگی و استقلال ویژه ای برخوردار بودند و هر قبیله رئیس مقتدری داشت که دیگر افراد قبیله کاملاً در زیر نظر و فرمان او بودند.

یکی از این قبایل، قبیله «قریش» بود که خود به 10 شاخه تقسیم می شد. یکی از شاخه های قبیله قریش «بنی هاشم» نام داشت. قبیله بنی هاشم همان قبیله ای بود که پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله به آن انتساب دارد. زیرا وی از نوادگان عبدالمطلب بود که در زمان خود، در میان فرزندان هاشم، بزرگ قبیله به شمار می آمد.

علت دشمنی بین بنی امیّه و بنی هاشم
سوال: ریشه تاریخی اختلافات بنی امیّه و بنی هاشم به کجا بر می گردد؟

جواب: حوادث تاریخى را نمى توان جداى از یکدیگر مورد مطالعه قرار داد; چرا که در این صورت نمى توان براى همه پرسش هاى آن حوادث، پاسخى در خور یافت.
در حقیقت، یک حادثه تاریخى از پیوند سلسله حوادثى ـ همچون حلقه هاى به هم پیوسته زنجیر ـ پدید مى آید. هر حادثه، چه کوچک و چه بزرگ، ریشه اى در گذشته دارد، همان گونه که آثار و پى آمدهایى در آینده خواهد داشت.
طبیعى است که حادثه هر چه پیچیده تر و بزرگ تر باشد، ریشه یابى آن نیاز به دقّت و پى جویى بیشترى دارد.
حادثه بزرگى همچون حادثه عاشورا نیز از این قاعده مستثنا نیست; نمى توان آن را فقط در ظرف تحقّقش، یعنى سال 61 هجرى، مورد تحلیل و بررسى قرار داد.
یکی از ریشه های حادثه عاشورا را نیز می توان در اختلاف دیرینه بنی امیّه با بنی هاشم جستجو کرد.
با این که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خود از قبیله قریش بود ولى واقعیّت هاى تاریخى نشان مى دهد که سر سخت ترین دشمنان اسلام نیز از همین قبیله برخاسته اند و از هیچ کوشش و تلاشى در کارشکنى و عداوت علیه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فرزندانش فروگذار نکردند. خصوصاً پس از رحلت پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلى الله علیه وآله) چنان حوادث تلخ و دردناکى به بار آوردند که تاریخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد.
دو تیره بنى هاشم و بنى امیّه که خونین ترین برخوردها بین آنان رخ داده است، از همین قبیله بودند. مطالعه و بررسى جنگ هاى صدر اسلام گویاى این واقعیّت است که بنى هاشم هیچ گاه مورد تعرّض قرار نگرفتند، مگر آن که سردمدار متعرّضین از طایفه بنى امیّه بوده است و در هیچ جنگى دست به قبضه شمشیر نبردند جز آن که دودمان بنى امیّه در طرف مقابل آن قرار داشتند.
«عبد مناف» جدّ سوم پیامبر اسلام، با این که به خاطر خصلت هاى نیکو و اخلاق پسندیده از موقعیّت خاصّى در دلها برخوردار بود، ولى هرگز در صدد رقابت با برادر خود «عبدالدّار» در به چنگ آوردن مناصب عالى کعبه نبود. حکومت و ریاست طبق وصیّت پدرش «قُصىّ» با برادر وى «عبدالدّار» بود. ولى پس از فوت این دو برادر فرزندان آنان در تصدّى مناصب با یکدیگر به نزاع پرداختند.
دو تن از فرزندان عبد مناف به نام هاى هاشم و عبدشمس دو برادر دو قلوى به هم چسبیده بودند که هنگام تولّد، انگشت هاشم به پیشانى برادرش عبدشمس چسبیده بود. موقع جدا کردن خون زیادى جارى شد و مردم آن را به فال بد گرفتند.(1)
در تاریخ فرزندان هاشم به «بنى هاشم» و فرزندان عبد شمس به «بنى امیّه» شناخته مى شوند.
جوانمردى و کرم هاشم و بذل و بخشش هاى وى در بهبود وضع زندگى مردم و گام هاى برجسته او در بالا بردن بازرگانى مکّیان و پیمانى که در این رابطه با امیر غسّان بست، و همچنین پى ریزى مسافرت قریش در تابستان به سوى شام و در زمستان به سوى یمن، محبوبیّت فوق العاده اى را برایش به ارمغان آورده بود.
«اُمیّه» فرزند عبدشمس ـ برادرزاده هاشم ـ از این همه موقعیّت و عظمت و نفوذ کلمه عمویش در میان قبایل مختلف رشک مى برد و از این که نمى توانست خود را در دل مردم جاى کند، به بدگویى از عمویش رو آورد ; ولى این بدگویى ها بیشتر بر عظمت و بزرگى هاشم افزود.
سرانجام «امیّه» که در آتش حسادت مى سوخت، عموى خود را وادار کرد تا به اتّفاق یکدیگر نزد کاهنى (از دانایان عرب) بروند تا هر کدام مورد تمجید او قرار گرفت، زمام امور را به دست گیرد. اصرار «امیّه» موجب شد تا هاشم با دو شرط پیشنهاد برادرزاده اش را بپذیرد.
اوّل آن که: هر کدام که محکوم شدند صد شتر در ایّام حج قربانى کند.
دوم: شخص محکوم تا ده سال مکّه را ترک گفته و جلاى وطن نماید.
پس از این توافق به نزد کاهن «عُسفان» (محلّى در نزدیکى مکّه) رفتند، ولى برخلاف انتظار امیّه، تا چشم کاهن به هاشم افتاد زبان به مدح و ثناى وى گشود. این بود که «امیّه» طبق قرار قبلى مجبور شد تا ده سال مکّه را ترک کند و در شام اقامت گزیند.(2)
این قضیّه علاوه بر آن که ریشه دشمنى هاى این دو طایفه را به خوبى روشن مى کند، علل نفوذ امویان را در منطقه شام نیز مشخّص مى سازد که چگونه روابط دیرینه امویان با شام مقدّمات حکومت آنها را در دوره هاى بعد فراهم ساخت.
«ابن ابى الحدید» در شرح نهج البلاغه داستان دیگرى را نقل مى کند که از فاصله و اختلاف این دو تیره در زمان جاهلیّت بیشتر پرده بر مى دارد.
اختلافاتى که ناشى از بزرگى و عظمت چشم گیر بنى هاشم از یک سو، و تحمّل حقارت و بدنامى بنى امیّه از طرف دیگر است.
مطابق این نقل، یزید فرزند معاویه در حضور پدرش، از آباء و اجداد خویش به نیکى یاد کرد و بر عبدالله بن جعفر فخر مى فروخت. (لازم به ذکر است، معاویه فرزند ابوسفیان فرزند حرب فرزند امیّه فرزند عبد شمس فرزند عبد مناف است).
عبدالله در پاسخ یزید گفت: «به کدامیک از نیاکانت بر من مباهات مى کنى، آیا به حرب، همو که بر ما پناه آورد و در پناه خاندان ما زیست، یا به امیّه، آن کسى که غلام خانگى ما بود و یا به عبد شمس آن که تحت تکفّل و حمایت ما زندگى مى کرد؟»
معاویه که تا آن لحظه ساکت نشسته بود، با زیرکى خاصّى این منازعه لفظى را پایان داد ولى چون با پسرش یزید تنها شد سخنان عبدالله بن جعفر را مورد تأیید قرار داد و در توضیح آن سخنان گفت: «امیّه به مدّت ده سال به خاطر قراردادى که با عبدالمطلب بسته بود در خانه وى به بندگى و غلامى پرداخت و عبد شمس نیز به علّت فقر و تهى دستى، همواره چشم به دست برادرش هاشم دوخته بود».(3)
ابن ابى الحدید در جاى دیگر از استادش «ابوعثمان» نقل مى کند که در دوران جاهلیّت سران بنى امیّه ـ با وجود همه حرص و ولعى که براى به چنگ آوردن مناصب عالى و جایگاه ممتاز اجتماعى از خود نشان مى دادند ـ همواره از این مناصب دور بودند و مناصبى چون پرده دارى کعبه، ریاست دارالندوه و سقایت و پذیرایى حجّاج عمدتاً در اختیار بنى هاشم و دیگر تیره هاى قریش بود.(4)
به یقین این وضع در روحیّه آنها اثر مى گذاشت، و آتش حسد را در دل هاى آنها شعله ور مى ساخت.(5)

(1) . تاریخ طبرى، ج 2، ص 13 و کامل ابن اثیر، ج 2، ص 16.
(2) . برگرفته از کامل ابن اثیر، ج 2، ص 17.
(3) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 15، ص 229-230، ذیل نامه 28 (با تلخیص).
(4) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 15، ص 198. (با اختصار) و رجوع شود به: کامل ابن اثیر، ج 2، ص 22-23.
(5) . گردآوری از کتاب: عاشورا ریشه ها، انگیزه ها، رویدادها، پیامدها، زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی، ص95.
محاصره پیغمبر و بنی هاشم از طرف قریش[230]

سران قریش که از نقشه های قبلیخود نتیجه نگرفتند، پیغمبر را سخت تحت مراقبت قرار دادند واز هر فرصت برای آزار رساندن به آن حضرت خودداری نمی کردند. سران هر قبیله، افراد مسلمان خود را شکنجه می دادند و آنها را وا می داشتند که از اسلام و پیغمبر برگردند.

پیغمبر هم که وضع را چنین دید موضوع را با ابوطالب عموی خود در میان گذاشت و هردو صلاح را در آن دیدند که برایدوری از قریش و حفظ از گزند آنان کلیه مردان وزنان بنی هاشم به دفاع از پیغمبر پناه به دره ای واقع در بیرون مکه ببرند.

دره را در زبان عربی «شعب» می گویند، و بعدها این دره معروف به «شعب بنی هاشم» یا « شعب ابی طالب» شد.

تمام افراد بنی هاشم اعم ازآنها که مسلمان شده بودند یا غیره مسلمانان آنها فقط روز غیرت قبیله ای به دعوت ابوطالب حاضر شدند در دره از پیغمبر حمایت کنند.

ابوطالب که آگاهی یافت قریش در آزار رساندن به پیغبر تا سرحد کشتن او برآمده اند، حضرت را با زن و بچه و تمامی افراد بنی هاشم به دره درآورد، و خود و دو فرزندش علی (علیه السلام) و جعفر شب ها به حفاظت از متحصنین پاس می دادند. سپس این اشعار را سرود و برای سران قریش فرستاد.

- به خدا آنها با تمامی نفراتشان، تا من زنده ام به تو (پیغمبر) دسترسی نخواهند یافت.

[231]

- تو مرا دعوت به اسلام کردی، و من یقین کردم که خیرخواهی.

- هرچه گفتی راست بود، چون تو مرد امینی هستی.

- تو دینی را به مردم عرضه داشتی که می دانم، - از میان تمامی ادیان بهترین دینها است. (201)هنگامی که قریش اطلاع یافتند توانائی بر کشتن پیغمبر ندارند، و ابوطالب او را تسلم آنها نخواهد کرد، و از اشعار وی در این خصوص آگاهی یافتند، عهدنامه ای نوشتند و مهر کردند مبنی بر اینکه بنی هاشم را در دره خارج مکه محاصره اقتصادی کنند.

نه چیزی به آنها بفروشند و نه به آنها زن بدهند و نه از آنها زن بگیرند، و نه داد و ستد نمایند، مگر اینکه ابوطالب محمد را به آنان تحویل دهد تا او را به قتل رسانند! سپس همگی مضمون عهدنامه ر اتعهد نمودند و هشتاد نفر ذیل آن را مهر کردند.

شخصی که عهدنامه را نوشت «منصور بن عکرمة بن عامر بن عبدمناف بن عبدالدار» بو، ولی این شخص پس از چندی دستش فلج شد و از کار افتاد.

به دنبال آن قریش، پیغبر و خاندانش و تمامی اولاد عبدالمطلب را

[232]

غیر از ابولهب که در دفاع از پیغمبر شرکت نکرد، در محاصره اقتصادی قرار دادند. این واقعه شش یا هفت سال بعد از بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله و دو سال بعد از دعوت عمومی آن حضرت بود.

بدین گونه پیغمبر و بنی هاشم سه سال در آن دره به سر بردند تا آنجا که آنچه پیغمبر و ابوطالب و خدیجه داشتند به اتمام رسید، و سخت در مضیعه زندگی قرار گرفتند. در مدت محاصره فقط در ماه رجب و ماه ذی الحجه از شعب بیرون می آمدند، و نظر به احترام آن دو ماه که خرید و فروش آزاد بود، آذوقه لازم را خریداری کرده و به شعب بازمی گشتند. غیر از آن دو ماه باز خرید و فروش آزاد بود، آذوقه لازم را خریداری کرده و به شعب باز می گشتند. غیر از آن دو ماه باز خردی و فروش قریش با محاصره شدگان مخنوع بود، تا جائی که سرانجام موجودی آنها تمام و دچار کمبود مواد غذائی شدند.

کمبود مواد غذائی و آفتاب سوزان روز در میان دره و صخره ها و شب های سرد و طول مدت محاصره، سرانجام صدای گریه و زاری و فریاد وفغان کودکان و زنان را بلند کرد و در شهر به گوش قریش رسید.

این معنا موجب شد که جمعی از امضا کنندگان صحیفه را از کرده خود پشیمان سازد وبه چاره جوئی وادارد.

لازم به ذکر است که در آن ایام محنت زا و روزهای طاقت فرسا و تحت مراقبت شدید قریش، ابوالعاص بن ربیع شوهر زینب دختر پیغمبر یا خواهر زاده خدیجه با اینکه هنوز اسلام نیاورده بود بعضی از شبها مواد خوراکی بار شتر می کرد و به نزدیک دره می آورد و شتر را رها می نمود تا به دست محاصره شدگان بیفتد.

در آن میان روزی هشام بن عمر به نزد زهیر بن ابی امیه دخترزاده عبدالمطلب رفت و گفت: آیا سزاوار است که تو غذا بخوری و بهترین لباسها را بپوشی اما خویشان تو برهنه و گرسنه باشند؟ این موضوع با

[233]

بعضی از سران قریش هم در میان گذاشته شد، و بیشتر آنها را به فکر فرو برد، ولی نمی دانستند چه کنند.

پس از سه سالکه پیغبر و خانواده اش و مسلمانان و بنی هاشم در «شعب ابوطالب» در محاصره اقتصادی قرار گرفتند، و حتی روزهای آخر، کغاربه جای بسیار سختی کشید، جبرئیل بر پیغمبر نازل گردید و گفت: یار رسول الله! خداوند موریانه را فرستاده و عهدنامه قریش را خورده جز پاره ای که در آن نام خداست. پیغمبر موضوع را به عمویش ابوطالب خبر داد. به دنبال آن ابوطالب و پیغمبر و بنی هاشم آمدند و در مقابل کعبه نشستند. سران قریش نیزکه مطلع شدند از هر طرف به سوی کعبه شتافتند و همگی در آنجا گرد آمدند.

قریش گفتند: ابوطالب! عهدنامه ما را به یاد آور و به ما بپیوند... و در دفاع از برادرزاده ات بیش از این لجاجت روا مدار.

ابوطالب گفت: ای قوم! آیا شما پس از مهر کردن عهدنامه دستی در آن برده اید و به سراغ آن رفته اید؟ قریش گفتند: نه. ابوطالب گفت: ولی محمد از جانب خدایش به من خبرداده است که موریانه تمام عهدنامه را خورده است جز پاره ای که در آن نام خداست. حال اگر آن را آوردید و دیدید که چنین است چه خواهید کرد؟(202) قریش گفتند: تعهد خود را نعض می کنیم و دست از محاصره بر می داریم. ابوطالب گفت: ولی بدانید که اگر آنچه گفتم دروغ بود محمد را به شما تحویل می دهم تا او را به قتل رسانید.

[234]

قریش گفتند: بسیار خوب، سخنی به مورد گفتی.

سپس در قوطی را گشودند و دیدند که موریانه عهدنامه را خورده است جز پاره ای که نام خدا بر آن نوشته بود. هنگامی که قریش ازن معجزه را دیدند گفتند: سحری بیش نیست! ولی هم اکنون راهی برای تکذیب محمد نداریم.

درآن روز بر اثر این واقعه بسیاری از قریش مسلمان شدند، و پیغمبر و بنی هاشم از محاصره بیرون آمدند و به خانه های خود بازگشتند. معاندان قریش هم دیگر موضوع را دنبال نرکردند. (203)

201- تاریخ یعقوبی - جلد 2 ص 18. اشعار زیبای ابوطالب که به نقل بعقوبی مورخ پیشین درگذشته سال 292 هجری گواه صادقی بر مسلمانان بودن ابوطالب و رسوخ ایمان در دل اوست، اینهاست: و الله لن یصلوا الیک بجمعهم حتی اوسد فی التراب دفینا و دعوتنی و زعمت انک ناصح و لقد صدقت و منت امینا و عرضت دینا قد علمت بانه من خیر ادیان البریة دینا 202- سیره ابن هشام جلد 2 ص 234، تاریخ یعقوبی جلد 2 ص 18، اعلام الوری طبرسی - چاپ سوم ص 50203- تاریخ یعقوبی - جلد 2 ص 18